تبليغاتX
دعا کنید خیلی برام - ماه عسل

دوران سختی به پایان رسیده بود..سالهای تحمل... رنج و بد بختی برای رسیدن به هم سپری شده بود....وای که چه زندگی شیرین شده...او دیگر از من بود و من هم....همانطور که درکرانه دریا به دنبالش میدویدم...... گیسوان جادوئیش نسیم را به تحسین وادار ساخته بود...تماشای ساقهای خوش تراشش فریاد های مستانه ام را صد چندان کرده بود.....وای چه شیرین بود در آغوش کشیدنش....بسیار شیرینتر از تصوراتم...... آی... تمامی انسانها ببینید که معبودم کنار منست.... آی لحظه ها....روزها...سالهای سیاه و سرد..دیگر شما را از خاطرم خواهم زدود... ای اسمان..ای زمین...ای.....

دستی به شانه ام خورد.. سرم را از روی مزارش برداشتم.....نگهبان گورستان گفت : دخترم شب هنگام ماندن در گورستان خوبیت ندارد ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 23:1  توسط انسیه |